فکر کنم دیگه…
این یادداشت خودم بر روی وبلاگ روزنوشتها است که می توانید متن کامل را اینجا بخوانید
——————————-
اخیرا میهمانی داشتیم که اهل شهرستان علی آباد* از استان آذربایجان شرقی بود. این میهمان ما تعریف می کرد که قدیما در این شهرستان کوچک که اگر یک طرف آن کسی عطسه می کرد در آنسوی شهر به او می گفتند عافیت باشد و همه از حال و روز یکدیگر باخبر بودند فردی بود به نام اکبر* که مشهور بود به اکبر زورگیر. این اکبر آقا شغل شریفش آن بود که در شهر راه می رفت و از مردم پول می گرفت. روش کار این اکبر آقا اینگونه بود که جلوی رهگذران را می گرفت و از ایشان پول مطالبه می کرد. لازم به ذکر است که اکبر زورگیر چماق بزرگی هم همراه داشت که وقتی راه می رفت آنرا به شکل مخصوصی با دو دست پشت سرش نگه می داشت. خلاصه این اکبر زورگیر وقتی جلوی مردم را می گرفت و از ایشان پول مطالبه می کرد و مردم مقاومت می کردند و می گفتند آخه بی انصاف دیروز از ما گرفتی برو سراغ فرد دیگری و دست از سر ما بردار ، اکبر چماق را بلند می کرد و آنرا بر روی دوشش می گذاشت و با تغییر لحن و خشم آلود می گفت : فلانی فکر کنم دیگه باید پول را بدهی. در این حالت به دلیل آنکه مردم از چماق و آبروریزی می ترسیدند معمولا پول مورد تقاضای اکبر زورگیر را می پرداختند و خودشان را از مجروح شدن نجات می دادند.
اما داستان به اینجا ختم نمی شد و اکبر آقا به دلیل اینکه کمی هم اعتقادات مذهبی داشت بعد از دریافت پول زور از مردم بلافاصله می گفت فلانی حلالم کن ! …
این دوست ما البته یک نتیجه گیری سیاسی هم از این داستان می کرد که ترجیح می دهم خودتان به مشابه سازی بپردازید.
* نام شهرستان و فرد زور گیر را تغییر دادم